خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





زن بودن ... روز سوم

    زن آمازون (1

     

    افسانه هیپولیتا

     

    خب، گفتیم که بطور کلی زنها رو از نظر شخصیت میشه به 4 دسته اصلی تقسیم کرد. از زن  آمازون شروع می کنیم. اما قبل از صحبت کردن از آمازون، میخوام براتون یه قصه قشنگ تعریف کنم. قصه زنی به نام «هیپولیتا».

    روزی روزگاری ملکه ای به نام هیپولیتا زندگی میکرد. هیپولیتا ملکه زنان آمازون بود. زنان آمازون، زنانی وحشی و سرکش بودن که در جزیره آمازون زندگی میکردن. در جامعه آمازون نیازی به مرد احساس نمیشد و زنهای این منطقه افسانه ای، مردها رو به جزیره خودشون راه نمیدادن و فقط برای باروری از اونها استفاده میکردن. اونها مرد رو تحقیر میکردن و برای وجود و تواناییهای مردان ارزشی قائل نبودنفکر میکردن نیازی به مرد ندارن. مردها براشونفقط بردگانی بودن که تنها فایده شون فرزندآوری و ادامه نسل زنان امازون بودزنهای امازون خودشون زور بازو داشتن، خودشون به تنهایی از پس زندگیشون برمیومدن، تمام مسئولیتها روبه دوش می کشیدن و در یک کلاممردانی بودند در کالبد زنانه.  این زنان جنگجویانی توانا و قهار بودن که «مردانه» می جنگیدن. خلاصه اینکه شهر در دست زنان بود. تا اینکه ...

    یک روز تسوس، پادشاه آتن، بطور اتفاقی وارد سرزمین آمازونها میشه و در مقابل خودش زنانی رو می بینه در نهایت قدرت و توانایی، چالاک، قوی و بی باک که با زنان ظریف آتن فرق خیلی زیادی دارن. زنانی جنگجو و خوش اندام، با مهارت بالا در سوارکاری و شمشیرزنی. کسی که بیشتر از همه نظر تسوس رو به خودش جلب میکنه، «هیپولیتا» هست:ملکه زنان آمازونزیبا، مغرور و رام نشدنی. این زن برای تسوس پر از تضاد بود: «ربالنوع ماه، جان ستان ولی معصوم، آرام ولی درنده خو مثل شیر». تسوس میخواد  که صاحب این زن بشه و میخواد که برای به دست آوردنش مبارزه کنه. اما ... مردی در اون جزیره برای نبرد نیست. تسوس می فهمه که باید با خود هیپولیتا مبارزه کنه. چه کار مشکلی ...

    تسوس، سرشار از عشق و تمنا، با هیپولیتا روبرو میشه و میگه برای صلح به اونجا اومده. اما هیپولیتا سرتا پا خشم و عصبانیت هست. چون تسوس «رقص باستانی» زنان آمازون رو دیدهمجازات این گناه نابخشودنی، مرگ هست. چون تماشای این رقص برای مردان ممنوعه. و برای همین هیپولیتا از تسوس و مردانش میخواد که با اون و زنان قبیله اش مبارزه کنن. تسوساز هیپولیتا درخواست جنگ تن به تن میکنه. و با زیرکی یک شرط اضافه میکنه: «هیپولیتا! اگه من در جنگ پیروز شدم و تو زنده موندی، باید من رو پادشاه خودت بدونی و از من اطاعت کنی». هیپولیتا موافقت میکنه.

    جنگی سخت و بی امان بین اون دو شروع میشه. در یک لحظه طلایی، تسوس هیپولیتا رو به زمین میزنه و ازش میخواد شکست خودش رو بپذیره و به شرط عمل کنه. هیپولیتا که هنوز از شکست خودش متحیر و گیج هست، قبول میکنه. و پادشاه آتن، ملکه آمازون رو بلند میکنه و از میدان نبرد بیرون میره.

    هیپولیتا بابت اینکه تسلیم تسوس شده، قلباً ناراحته. کاری که انجام داده، خلاف قوانین جامعه آمازون هست. اما هیپولیتا به تسوس قول داده که مطیعش باشه و از اونجایی که زن شرافتمندی هست، به قولش وفادار می مونه. کمی بعد، وقتی شب چادر سیاهش رو روی شهر میندازه، «ماه دوشیزگان آمازون» خودشون رو به هیپولیتا میرسونن و بهش خنجری میدن که موقع رقص «آیین سرّی» ازش استفاده میکردن. قرار میشه هیپولیتا همون شب تسوس رو با خنجر ازبین ببره ...

    هیپولیتا به سمت تسوس میره که ظاهراً به خوابی عمیق رفته، اما کاملاً هشیار و بیدار منتظر اقدام هیپولیتاست. هیپولیتا می بینه توان کشتن این مرد رو نداره. ملکه ای که بارها در جنگهای مختلف ضربات مرگبار بر پیکر دشمنانش وارد کرده، اینبار ساکت و اشک ریزان بر بالین تسوس ایستاده. این اشکها نماد احساسات زنانه هیپولیتاست. نمادی از عشق و سرفرود آوردن در برابر مردی قوی، بااراده و مستقل. چیکار میکنی هیپولیتا! مراقب باش! این احساسات در سرزمین آمازون پسندیده نیستن ...

    ناگهان هیپولیتا تصمیم می گیره خنجر رو به قلب خودش بزنه. خنجر رو بالا می بره، چشمانش رو می بنده و آماده میشه تا با یک ضربه کاری خودش رو از این سردرگمی نجات بده. تسوس بلافاصله با نهایت چابکی از تختش بیرون می پره. دست هیپولیتا رو می گیره و هیپولیتا رو به گوشه ای از چادر پرت میکنه. و جمله ای برای تسلای قلب این ملکه غمگین میگه:

    «خیلی وقتها انسان برای چیزهای کوچیک، زندگیش رو به خطر میندازه. پس چرا به خاطر چیزهای بزرگ زندگیش رو به خطر نیندازه؟»

    هیپولیتا سکوت میکنه. هنوز متوجه نیست چه تصمیم مهمی گرفته و در آینده، زندگیش تا چه حد تغییر خواهد کرد. از بیرون صدای بارش قطرات باران به گوش میرسه. هیپولیتا سرش رو روی شانه های تسوس میزاره و نوای گریه رو سر میده.

     

    تسوس چیزی رو به یاد میاره

    «عشق نیز برای ما چون تولد رخ داد. عشق موعد خود را بهتر از آنهایی که انتظارش را میکشند، می شناسد. هرچند هیپولیتا کمتر از همه دوشیزگانی که به سخنان زنان گوش داده بودند، می دانست؛ ولی تنها با شناخت من بیشتر از دیگران می فهمید. زندگی مرا رها کرد تا در کنار هیپولیتا به حیات ادامه دهم. در کنار تمام زنان پیشین تنها بودم».

     

    کم کم هیپولیتا در درون خودش عشق عمیقی نسبت به تسوس احساس میکنه. اما در وجودش  احساس غریبی جوانه میزنه. حسی آزاردهنده: هیپولیتا با قبول شکست در برابر تسوس، حس میکنه از درون خالی شده و به حال خودش رها شده. به یاد میاره که زمانی زره امازون رو برتن میکرد و نیزه بر دست، سوار بر اسب چالاکش در نبردهای خونین شرکت میکرد. حالا، با محروم شدن از زره امازونیش، خلأ وحشتناکی در وجودش احساس میکنه و فکر میکنه:

                                       

    «من هیچم»

     


    این مطلب تا کنون 12 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : هیپولیتا ,تسوس ,میکنه ,زنان ,آمازون ,خودش ,زنان آمازون ,احساس میکنه ,پادشاه آتن، ,ملکه زنان ,
    زن بودن ... روز سوم

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر